پنجاه هزار بار برگ ريزان راديدم
افتادن و غلطيدن وپوسيدن برگ ها را
پنجاه هزار بارخش خش بي جان انها را زير كفشهايم احساس كردم
دركف دستم ودر نك انگشتانم
اما ديدن برگ ريزان باز هم دلم را به درد مي اورد
بخصوص برگ ريزان در بلوار ها
بخصوص اگر بلوط باشد
بخصوص اگر بچه ها از انجا بگذرند
بخصوص اگر هوا افتابي باشد
بخصوص اگر ان روز خبر خوشي درباره دوستي شنيده باشم
بخصوص اگر ان روز قلبم درد نگرفته باشد
بخصوص اگر ان روز يقين داشته باشم كه انكه دوستش دارم
دوستم دارد
بخصوص اگر ان روز با انسان ها وبا خودم اشتي باشم
ديدن برگ ريزان دلم را به درد مي اورد....